شنبه بعد از ظهر

شعر عکس و عکس شعر

 
صندلی خالی
نویسنده : محسن خوارزمی - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩
 

از بعد از ظهر تصویر یک پیر مرد در ذهنم  مرتب رفت و آمد داره.پشت یک میز کوچک نشسته کلاه سیاهش رو روی میز گذاشته و بخار دو فنجان قهوه روی میز نمی گذاره چهرشو خوب ببینم.نمی دونستم منتظرکسیست یا شخص روبروییش قبل از خوردن قهوه ترکش کرده ؟یا شایدم قهورو برای یه صندلی خالی سفارش داده!

ازکاربه خونه برمیگردم دم غروبه.خیابان ولیعصر کم کم به خواب میره.فضای اطرافم تاریکتر ورویای درونم روشنتر میشه. دریک کافی شاپ با نور کم یک میز کوچک و روی اون دو فنجان قهوه سرد روبروی من واضح میشه.

دلم گرفت . یادم افتاد خیلی  خسته ام .یادم افتاد دیروز در قصابی زنی دیدم که بوی دو پسربچه می داد و پولش به گوشت نرسید. یادم افتاد پدر و مادرم خیلی پیر شدند. . یادم افتاد خیلی وقته باکسی سیر حرف نزدم.

کلید در دستم رفته تو قفل خونه.به این فکر می کنم که عکس دو استکان چای یعنی هم صحبتی ؟


 
comment نظرات ()
 
 
بعد از سلام
نویسنده : محسن خوارزمی - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٥
 

فریدون کنار پاییز 88

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.


احمدرضا احمدی


 
comment نظرات ()